تبليغاتX
متن رود
ادبیات دراماتیک

همه چیز روبراه است

گرما موج می زد. در خیابان با ماشین می راند. خورشید در وسط آسمان بود. از دور دست توده های ابر سیاه به سرعت به سمت شهر در حرکت بودند. تاریکی شهر را گرفت. توده های ابر سیاه جلوی خورشید را گرفته بودند. باد گرمی وزید. تا به الان طوفانی این چنین را به یاد نداشت. باد چنان قدرت داشت که کنترل ماشین را از او گرفته بود. ناچار شد ماشین را متوقف کند تا طوفان بخوابد.                                                                                              

خود را در ماشین اش مچاله کرده بود. به رهگذرانی نگاه می کرد که وحشت زده از طوفان به دنبال سرپناهی بودند. همه چیز به هم ریخته بود. از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین، مردمی را می دید که به سختی تلاش می کردند خلاف جهت باد قدمی بردارند. تلاششان بیهوده بود. آنها تنها می توانستند خود را به باد بسپارند و به جلو پرتاب شوند.                     

 ناگهان در این بین چیزی نظر مرد را جلب کرد. سرنشین اتومبیل کناری اش به طرز مبهمی برایش آشنا می آمد. تصور کرد دچار وهم شده است. ولی وقتی دقیق تر شد هراسی درونش را لرزاند. لحظه ای چشمانش را بست. باز کرد. چیزی تغییر نکرد. در اتومبیل کناری خود، خودش را دید. آن مرد غریبه چنان شباهتی به او داشت که نمی توانست تصور کند کس دیگری جز او است. دچار تهوع شد. ولی زود برطرف شد و جای خود را به هیجانی نامطبوع داد.

زمانی به خود آمد که اتومبیل غریبه در طوفان پیش می رفت. تصمیم گرفت او را تعقیب کند. سایه به سایه دنبالش بود. هر چه جلوتر می رفت از خشم طوفان کاسته می شد و بر وحشتش افزوده. خیابان ها و کوچه ها برایش آشنا بودند. او این مسیر را می شناخت. مسیر همیشگی او بود.

 اتومبیل غریبه مقابل ساختمان خاکستری بزرگی توقف کرد. آنجا خانه ی او بود. او همیشه ماشین اش را همان جایی که غریبه پارک کرده بود، پارک می کرد. مرد با فاصله ای از خانه اش ماشین را متوقف کرده بود و غریبه را زیر نظر داشت. غریبه بوق اتومبیل اش را به صدا درآورد. عملی که مرد همیشه انجام می داد. لحظه ای بعد پسر خردسالش را دید که به همراه سگ اش از خانه بیرون پرید و در آغوش غریبه درآمد. بلافاصله زنی نیز از خانه خارج شد و به جمع آنها پیوست. زنش بود. غریبه پسر بچه ای را در آغوش گرفت که پسر او بود. سگی را نوازش کرد که متعلق به فرزندش بود. زنی را بوسید که زن او بود. داخل خانه ای شد که خانه ی او بود. تمام کارهایی را انجام داد که او پیش تر انجام می داد.

چطور خانواده اش متوجه جعلی بودن او نشده بودند؟ شاید این تنها یک خواب آشفته باشد؟ ولی مگر آدم می تواند در خواب آنقدر هشیار باشد که بفهمد خواب می بیند؟ اگر این طور هست پس می تواند خود را از آن خلاص کند. دستش را بالا می گیرد. مچ دست را لای دندان می گذارد. گاز محکمی می گیرد. دردش می آید. نگاهی به دستش می اندازد. دایره ی قرمز دندانه داری که ناشی از فرورفتگی دندان بر روی پوست و گوشت دستش است روی مچ دست حک شده است. او بیدار است. هشیار است. همه چیز واقعی است. خودش، زنش، پسرش و آن دیگری. غریبه.                                           

افکار زیادی به مغزش هجوم آورد. یاد داستانی افتاد که سالها پیش خوانده بود؛ طوفان در راه است. داستانی خیالی. وقایع داستان در شهری می گذشت که مردم اش همه مانندی پیدا می کردند. از هر انسانی دو تا وجود داشت. پایان داستان را به یاد نداشت. به یاد نداشت نویسنده چه نتیجه گیری ای قصد داشت انجام دهد. از آن داستان هایی بود که مدعی پیش بینی آینده بودند. ولی آن تنها یک داستان بود. نمی توانست حقیقت داشته باشد. نمی توانست تصور کند که دو نفر باشد. که مانندی داشته باشد. چقدر وحشتناک است که هم باشی و هم نباشی. به خود قبولاند که او یک متجاوز است. متجاوزی که خانواده اش را از او گرفته بود. باید دست به اقدامی می زد.

 نگاهی به خانه اش می اندازد. مرد تصور کرد کسی از پشت پرده یکی از پنجره ها او را زیر نظر دارد. باید متجاوز باشد. نیرنگی در کار بود. لحظاتی بعد در خانه اش باز می شود و متجاوز را می بیند که به سمتش می آید. هیجان داشت. نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. متجاوز ضربه ای به شیشه ی ماشین اش زد. مرد شیشه را پایین کشید. شنید که متجاوز گفت :  " مشکلی براتون پیش اومده؟ "                                                                                  

رفتارش طبیعی بود. یعنی از اینکه کسی را شبیه خود ببیند وحشت نمی کند؟ آرامش متجاوز در دلش ترس انداخت. سست شد. شهامت حرف زدن را از دست داد. نگاهی به خود در آینه ی ماشین می اندازد. شبیه بودند. چیزی نمی گوید. ماشین را حرکت می دهد و از آنجا دور می شود.

 تمام شب را در ماشین اش می ماند. نخوابید. فکر کرد. چیزی به دست نیاورد. توان حل مسئله را نداشت. آرامش متجاوز ذهنش را به هم ریخته بود. او نقش مرد را خوب بازی می کرد. مطمئناً به همان شکل  خانواده اش را فریب داده بود. باید دست به اقدامی می زد. زمان از دست می رفت.

اقدام اول، در جریان گذاشتن خانواده اش بود.                                                              

صبح شد. به همراه ماشین در نزدیکی خانه اش پنهان می شود. منتظر می ماند تا متجاوز از خانه خارج شود. خارج می شود. زمان مناسب رسیده بود. هر چیزی به جای خود برمی گشت. هیجان داشت. طبیعی نبود. مهارش را از دست می داد. دچار تردید شده بود. مگر متجاوز خانواده اش را تصاحب نکرده بود؟ با خود گفت : "  اینجا خونه ی منه. اونها خانواده ی من هستند. "        

از ماشین پیاده می شود. به سمت خانه حرکت می کند. ناگهان در باز می شود. پسرش را می بیند که به همراه سگ اش از خانه بیرون می آید. در را می بندد و مشغول بازی با سگ    می شود. مرد به سمتش می رود. قصد دارد پسر را در آغوش بگیرد. پسر وحشت زده خود را عقب می کشد. به سمت زنگ خانه می دود. سگ بی حرکت به مرد زل زده است. پارس می کند. در باز می شود و پسر داخل خانه می رود. سگ را صدا می زند. سگ حرکتی نمی کند. همچنان خیره به مرد است. مرد دستش را به سوی سگ دراز می کند. سگ آرام می نشیند. پسر فریاد می زند. سگ تکانی می خورد. برمی گردد و داخل خانه می شود. در بسته است.               

مرد زنگ می زند. طوری مقابل دوربین زنگ قرار می گیرد که چهره اش کاملاً دیده شود.    

صدای زن : "  بله! "                                                                                                                

 ــ  " باز کن... منم. "                                                                                                                      

صدای زن : " می شناسمتون؟ "                                                                                                          

یعنی او را نشناخته است؟ شاید متجاوز خانواده اش را تهدید کرده است؟                           

ــ  " اذیتتون که نکرد؟ "                                                                                                                    

صدای زن : " شما بچه ی منو ترسوندین؟... شما کی هستین؟ "                                                                 

ــ " نترسین. باز کنین بیام تو. "                                                                                                            

صدای زن : " اگه از اینجا نرین پلیس رو خبر می کنم. "                                                     

زن رفته است. ترسی در صدایش نبود. او هم آرامش متجاوز را داشت. گویا اتفاقی نیفتاده بود. گویا همه چیز روبراه بود. خوب بازی می کرد. باید خانواده اش مجبور به دروغ گفتن شده باشند. نگاهی به مچ دستش می اندازد تا مطمئن شود بیدار است. دایره ی قرمز دندانه دار بر روی مچ دستش وجود دارد. او بیدار است. احساس بیچارگی کرد. مگر می شود آدمی در یک لحظه در دو جا باشد؟ خود را دلداری داد؛ هر کسی می تواند گرفتار چنین وضعیّتی شود. شاید بدتر از این هم. فقط نباید دست به اقدام عجولانه ای زد.                                                                                

 به فکرش افتاد به محل کارش برود. باید به نحوی سر از قضیه درآورد. واهمه داشت.

در طی رفتن، یک بار مسیر را به اشتباه می رود. آن را به حساب پریشانی ذهن گذاشت.

حدسش درست بود. اتومبیل متجاوز آنجا بود. نزدیک محل کارش. کارخانه ی ماشین سازی.

جایی دورتر منتظر می ماند. مدتی گذشت. متجاوز از ساختمان بیرون می آید. سوار اتومبیل اش می شود و حرکت می کند. متجاوز را تعقیب نمی کند. از ماشین پیاده می شود. خود را به ساختمان محل کارش می رساند. کارت شناسایی را وارد سیستم ورودی می کند. منتظر می ماند. التهاب داشت. سیستم او را نمی شناسد. در بسته می ماند. چیزی که از آن واهمه داشت. متجاوز شغلش را هم تصاحب کرده بود. دیگر کنترل تمام زندگی مرد در دست متجاوز بود. دیگر جانش در خطر بود. دیگر، متجاوز، یک دشمن بود.                                                   

نگاهی به دستش می اندازد. چیزی نمی بیند. دایره ی قرمز دندانه دار از بین رفته است. یا اساساً چنین چیزی وجود نداشته است. همه چیز خواب بود. بار دیگر مچ دستش را گاز می گیرد. اینبار بی رحمانه. تا جایی که دندان هایش کاملاً در گوشت دستش فرو می روند. فریاد می زند. هم از درد. هم از رنج. دایره ی قرمز دندانه دار دوباره شکل می گیرد. بیدار است.     

 دیوانه شده است. سعی می کند آرامش خود را حفظ کند ؛ هر کسی می تواند گرفتار چنین وضعیّتی شود. شاید بدتر از این هم. فقط نباید دست به اقدام عجولانه ای زد.

اقدامی دیگر. باید موضوع را با پلیس در میان بگذارد.

در اداره ی پلیس است. داستانش را تعریف می کند. در تمام مدتی که با پلیس در حال صحبت بود چیزی او را آزار می داد. نمی دانست. بهتر بود فراموش کند.

پلیس تحقیق را آغاز می کند. از دشمن و خانواده اش بازجویی می شود. خانه مورد بازرسی قرار می گیرد.

همه چیز سر جایش بود. هیچ مدرکی مبنی بر اینکه دشمن هویتی جعلی داشته باشد پیدا نمی شود. تمام مشخصاتی  که مرد از خود به پلیس داده است، متعلق به دشمن است. شباهت او نیز از نظر پلیس چیزی را ثابت نمی کند. آزمایشات پزشکی انجام گرفته بر روی مرد و دشمن نشان می دادند که آن دو از هر نظر یکسان هستند. پلیس تنها از مرد مدرکی می خواهد که هویتش را ثابت کند. که خانواده، او را بپذیرد. زنش او را فریبکار می دانست. پسرش از او وحشت داشت. او را غریبه می دانند. هشدار می دهند که در صورت مزاحمت مجدد از او شکایت کنند. پرونده از نظر پلیس بسته است و به بایگانی شلوغ اداره فرستاده می شود. مرد دیگر یک غریبه بود.                            

غریبه به گریه افتاد. کاری از دستش ساخته نبود. کسی او را به یاد نداشت. اطرافیان هم دشمن را صاحبِ خانه و خانواده اش می شناختند. گویا اصلاً وجود ندارد. به این فکر می کند که شاید حقه ای در کار باشد. شاید زن عاشق او نبود. شاید زن دروغ گفته بود. شاید فریبش داده بود. او که با  خانواده اش خوشبخت بود. باید سر از قضیه درآورد. ذهنش را عقب می کشد. سعی می کند تمرکز کند تا به یاد آورد. اینکه از کجا آمده بود؟ در کجا بزرگ شده بود؟ والدینش چه کسانی بودند؟

 تنها تصاویری محو از گذشته اش را به یاد می آورد. دیگر حافظه به کمک اش نمی آمد. وحشت می کند. نگاهی در آئینه اتومبیل به خود می اندازد. قیافه ی درون آیینه برایش تازگی داشت. خود را به سختی به جا آورد.

چه بلایی دارد بر سرش می آید؟ او که بود؟ ناگهان به این شک می کند که شاید خود او واقعی نباشد. شاید خود او متجاوز است. اما اگر او واقعی نباشد، اگر او متجاوز است، پس چطور این ذهنیت در سرش شکل گرفته که آنها خانواده ی او هستند؟ براستی آنها خانواده ی او بودند؟

زمانی که سعی می کند خاطره ای از بودن با خانواده اش را به یاد آورد، ناتوان است. همه چیز پاک شده بود. یا اساساً وجود نداشت؟ خاطره ای از روزهایی که در کارخانه ی ماشین سازی مشغول به کار بود را به یاد نداشت. تنها چیزی هایی را که به آن یقین دارد، که متعلق به اوست، خانه اش بود. ساختمانی بزرگ و خاکستری رنگ. و دشمنی که آن را تصاحب کرده بود. و البته ماشینی که سوارش است. همین. چیز دیگری برایش نمانده بود.

متجاوز دارد خاطرات اش را از دست می دهد. دیر بجنبد همه چیزش را از دست داده است. تصمیم می گیرد.

به خود گفت برای تغییر دادن وضعیّت موجود به شکل اول، راهی ندارد جز این که، خود دست به کار شود. دشمن شود.

 چشم هایش را بست و با خود تکرار کرد : " من وجود دارم. من واقعی هستم. من اشتباه نمی کنم."

 نقشه ای به سرعت در سرش شکل گرفت. با همه ی جزئیات. شکلی از غریزه. اقدام آخر.                                  

دشمن خانه را زیر نظر دارد. ماشین دشمن پیدایش می شود. دشمن ماشین را در محل همیشگی پارک می کند. پیش از آنکه دشمن بوق ماشین را به صدا درآورد، دشمن خود را به او رسانده است. دشمن ضربه ای به شیشه ی ماشین می زند. دشمن شیشه ی اتومبیل را پایین می کشد. پیش از آنکه دشمن سخنی بگوید، دشمن چاقویی را در گلویش فرو کرده است. دشمن تنها فرصت   می کند صدای خفه ای از گلوی خود بیرون دهد ؛ "  تو هم هیچ شانسی نداری. " جمله ای که برای دشمن قابل فهم نبود. سپس دشمن ساکت می شود. چاقو تا دسته در گلوی دشمن فرو رفته بود. کار تمام شد. دشمن، دیگر مرد خانواده بود.                                                                          

همه چیز روبراه است. مرد زندگی تازه ای را آغاز می کند. او در کنار خانواده اش خوشبخت است. صبح از خواب بیدار می شود. صبحانه ای می خورد و به سر کار می رود. به خانه بر می گردد. مانند همیشه اتومبیل اش را در محل همیشگی پارک می کند و با بوق زدن حضور خود را اعلام می دارد. پسر ش و زنش به استقبالش می آیند. پسرش را بغل می کند، زنش را می بوسد و به اتفاق هم داخل خانه می شوند.                                                              

در یکی از روزها مرد متوجه می شود ماشینی در تعقیب اوست. اعتنایی نمی کند. مسیر همیشگی اش را طی می کند. از خیابانها و کوچه ها می گذرد. به خانه می رسد. بوق اتومبیل را به صدا درمی آورد. پسر نوجوان و دختر کوچکش، به همراه سگ شان بیرون می پرند. لحظه ای بعد زنش هم به استقبالش می آید. بچه ها را در آغوش می گیرد، سگ ها را نوازش می کند و زنش را می بوسد. همگی داخل خانه می شوند.

بچه ها با سگ شان به اتاق خود می روند. زن مقابل آئینه می نشیند. مرد به یاد تعقیب کننده اش می افتد. کنار پنجره می رود. پرده را کنار می زند و بیرون را می پاید. ماشین تعقیب کننده هنوز آنجاست. سرنشین آنرا نمی شناخت. غریبه بود. به نظرش آمد به او خیره است. نگران شد.

مرد به همراه سگ ها از خانه خارج می شود. خود را به ماشین غریبه می رساند. ضربه ای به شیشه ماشین می زند. شیشه پایین می آید. رو به غریبه می کند؛                                                    

ــ  " مشکلی براتون پیش اومده؟ "                                                                                                         

سگ ها بی حرکت به غریبه زل زده اند.                                                                          

غریبه گفت : "  نمی دونی من کی ام؟ "                                                                                             

سگ ها پارس می کنند.

ــ  " فکر نمی کنم ... از کجا اومدی؟ ... برای چی دنبال من راه افتادی؟ "                                                       

غریبه گفت : "  تو نمی تونی صاحب اونا بشی. "                                                                                  

سگ ها آرام می نشینند.

ــ " راجع به چی حرف می زنی؟ "                                                                                                    

غریبه نگاهی در آیینه ی ماشین اش می اندازد. در این میان چیزی توجه مرد را جلب می کند که او را می آزارد. با تردید به آن نگاه می کند. دایره ی قرمز دندانه داری را روی مچ دست غریبه تشخیص می دهد. غریبه ماشین اش را حرکت می دهد و از آنجا دور می شود.

مرد هر چه به ذهنش فشار می آورد چیزی به خاطرش نمی آید. چیزی وجود داشت که او را آزار می داد. مچ دستش به خارش افتاده بود. نگاهی به آن می اندازد. زخم دایره شکلی را بر روی مچ دست خود می بیند. چیزی به یاد نمی آورد. نمی داند که این لکه از کجا آمده بود.   لحظه ای به ذهنش می رسد شاید زمانی که در خواب بوده بچه هایش این بلا را سر او آورده اند. اما نمی دانست که هم پسرش و دخترش و هم زنش دایره های قرمز دندانه داری را بر روی مچ دست خود دارند که از آن آگاه نیستند.                                                       

                             

رسول کیاپاشا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:50  توسط گروه رود  | 
 

 

خدا سلام چطوری؟ حکومتت جور است؟!

هنوز عرش خدائیت نور علی نور است؟!

 

مدال خلق بشر را هنوز هم داری؟

هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است؟

 

هنوز عطر گناهم پر از تن سیب است؟

هنوز بعد قیامت هووی زن حور است؟

 

اگر چه بنده ی خوبی ... ردم نکن امشب

خدا شرایط انسان عجیب ناجور است

 

خدای بکر تخیّل بگو چرا اینجا

شغال فاتح بی چون و چند انگور است

 

چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند

برای کودک فقری که سهم یک گور است

 

خدای محض عدالت بگو چرا اینجا

کلید دار طبیعت طبیعتش زور است

 

و وصله های لباسی که شرم می ریزد

بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است

 

خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست

خیال کن که صدایم هوار یک مور است

 

خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد

ولی شرایط انسان هنوز ناجور است

 

رؤیا ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:46  توسط گروه رود  | 

 

 

به نام خداوند قلم، زيبايي و عشق

 

من در عظمت اين كائنات هنوز هم مي ترسم! انگار همين ديروز بود كه: " به بيابان شده بودم. عشق باريده بود. چنانكه پاي آدمي در گل فرو شود، پاي من به عشق فرو شد. "

انگار شفق امروز بود كه كنار دريا نشسته بودم، نشسته بوديم، نشسته بودند كه ناگهان "رسولي" با "شيدايي" از راه رسيد، گويي "فرشته" ي غيبي بود، خسته، روحش عرق ريزان و از رودي صعب و محنت تا دل دريا آمده بود و شرمگنانه و خجل درآمد كه:

 

"به پايان رسيديم، نكرديم آغاز

فرو ريخت پرها نكرديم پرواز

ببخشاي اي روشني عشق، بر ما ببخشاي

اگر روي پيراهن ما نشاني از عبور سحر نيست!"

 

و انگار نشنيدند! و من با ذره ذره ي جسم و جانم مي شنيدم كه چه شورمندانه آمده اند؛ سرشار شور، شرافت، شان و شمع و شعور! و انگار ديده نشدند. از "متن رود" آمده بودند تا دل دريا كه "كتاب رود" را زمزمه كنند و غوغايي بود؛ انگار قيامت! آنهايي با شيدايي مي خواندند:

 

"آي آدمها كه بر ساخل نشسته شاد و خندانيد

يك نفر در آب دارد..."

 

و گوشي نبود و هوش گويي در پي شكار موش رفته باشد كه اندك آذوقه ي خلقان را مي برد و كسي در آن هرم مهربان آتش اهورايي فرشته نديد، و من به چشم سر ديدم و جانم آتش گرفت. و نرم نرمك در آبي مهرآوه "بودي" بودا غرق رود شدم. رود بود، دريا بود، طراوت بود، مهر بود، شور بود، شوق بود اما همه بوي "ياس" مي داد و من پي جوي "ياس" بودم؛ گل بي خار. من پي تشتي مي گشتم كه سر يحيي نبي در آن بود، تشتي كه سياووش مظلومم را در آن به بارگاه پادشاه بردند. تشتي كه در خرابه هاي شام خورشيدي شد كه سر حسينم (ع) در آن بود. رود بود، دريا بود اما بوي خاك ايرانم نبود. من دربدر پي جوي حكيم توس بودم، حسنكي كه بر دار شده بود، حلاجم كجاست؟ تن شمع آجين عين القضات من كجا آب مي شود؟ شيخ اشراق من كو؟ قاف كجاست؟ و سيمرغ چرا نمي آيد؟

و من شور مي ديدم، شوق بود اما بوي تنهايي "كافكا"، عصيان عبوس "بكت"، تن غرق در خون "ژرژ دانو"، "ژاندارك" و زباني كه زبان من نبود، اما گرما داشت! اين رود چرا اينهمه با من غريبه بود، در حالي كه فرزندانم در آن تا دريا آمده بودند؟ رسول و شيدا و فرشته و فرناز و حبيبه و طاهره و مطهره و علي و عادل و ... همه بودند. و من انگار رمئو مي ديدم و ژوليت و ژانت و جان و پاتريس و نورا و لورا و ... و جانم آتش مي گرفت. سياووش مظلوم من كجاست؟ بيهقي من كو؟ غربت غريبانه ي چشمان معصوم آهوي در دام صياد و آن ضامن غريب كجاست؟ انگار وقتي كه فرشته ها ديده نشدند، قهر كردند و رفتند كه ببينند آسمان هر كجا آيا همين رنگ است! و من طاقتم طاق شد و پشتم كمان و صورتم شيار خورد و نعره زدم: با شمايم كه رسولاني پاك داريد، آي با شما فرشته ها هستم!

 

"منم، من

سنگ تيپاخورده ي هر قرن

بيا بگشاي در، بگشاي در

ميهمان سال و ماهت خسته مي آيد!"

 

دريا طوفاني شد و من رود را سرمه ي چشمان كم سويم كردم كه بوي فرزندانم را مي داد. بدرك كه شما را نمي بينند!! خيال كنيد كه كورند، كه كرند، رهاشان كنيد! به خويشتن خويش بازگرديد، دريا شويد، دريا! به چشم خورشيد بنشينيد و نگران خفاشان شب پرست نباشيد. شما تازه جوانه داده ايد، پژمرده نشويد. من جانم را تكه تكه مرهم زخم جسمتان مي كنم. من شما را مي بينم چنانكه دستان مهربان خدا را كه به حمايت بر شانه هاي شماست. كجا مي رويد؟ ما چراغمان اينجا مي سوزد. ما بوي خاك و پونه و اروند و ارس و الوند مي دهيم. ما بوي نرگس و گل محمدي و آبي مهربان آسمانيم. ما مي مانيم. نهراسيد. از توري كه شما را گرفتار كرده است رها شويد. نماز عشق بخوانيد و از ياد نبريد كه:

 

" نماز عشق را جز با خون وضو نمي توان كرد!"

 

بمانيد. شما دريا مي شويد، چون به آستانه دريا رسيده ايد. موج باشيد، از طوفان نهراسيد. نياي شما حافظ است، همو كه شما را گفت:

 

"گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد         گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم!"

 

بمانيد. بمانيد. پدر بي فرزند در تنهايي دق مي كند، كجا مي رويد؟

و من در رود غرق شدم، و من كنار دريا نشسته بودم، نشسته بوديم، نشسته بودند، اما انگار نَشُسته بودند.

رود مي ماند اگر روحتان در جسمتان به جان اهورايي ايران سجده برد! من بوي رود و پونه و خاك و ماهي شور را دوست دارم و باور دارم كه روزي در آئينه ي دريا فرشته خواهيد شد. نماز عشق بخوانيد و به عشق ايمان بياوريد و كفش هايي از آهن بپوشيد و عصايي از فولاد برگيريد و قلم كه توتم مقدس قبيله ي ماست و خداوند خدا بدو سوگند ياد كرده است را در مسلخ اهريمن قربان نكنيد. خدا زيباست و زيبايي ها را دوست دارد و قلم وديعه ي الهي است كه در جريان تاريخ و رود از آدم تا خاتم به دست شما رسيده است. قدر گوهرتان را بدانيد؛ زيبا مي شويد، چون ماه!

من گريستم و تمام ماهي هاي دريا با شور و شيدايي در چشمان فرشته دُر باريدند كه گوهر دريا با جان رود يكي شود كه پولس رسول ما را گفته بود:

 

"اگر مي فروشي همان به كه بازويت را و نه قلم!"

 

و ما گريستيم بر غربت غريبانه ي خود و "مادر" صداي ما را شنيد و از سينه ي پر مهرش شير حياتمان را داد تا جاودانه شويم. و من خسته خودم را به آتش سپردم تا از دل خاكستر من "رود سيمرغ و ققنوس" برنا سربرآورد. درمانده نباشيد. سبز بمانيد، سعادتمند باشيد، سلامت و سربلند و جاويد تا جاودانگي، برنايي كنيد. من در خلوت شبهايم برايتان دعا مي كنم كه جوان مرگ نشويد.

 

پدر پيرتان

نصرالله قادري

تنكابن 4/3/87 – ساعت چهار صبح

 

نصرالله قادری/ کتاب رود/ شماره ۷/ ادبیات دراماتیک

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:1  توسط گروه رود  | 

 

هميشه كه نمي وزد از شمال

از كافه ي شبانه

از 469

عيبي ندارد

پانزدهم همه تركند و جيب ندارند

ابولهول هم بوسه وقتي مي خواهد

مدراتو مي گريزد .

سانتاماريا !

نمي پذيرد ديگر پناهنده .

به عقد كذب در مي آيم به جبر

فرزند اولم آنگاه

نه يهودي است نه نصراني

فرياد نمناكي است

محكوم مي كند تمام خيابان

و مي مكد چروك هاي اندونزي

از شعرهايم .

نه بيمارم نه مارچوبه

از ساعت قهوه ام فقط

سيگاري گذشته است .

اپرت كار مي كنند كلاغ هايم

تمرين سرطان .

اين است اولين پديده ي آنجليسم

وقتي نظريه ها خودكشي مي كنند .

 

 

شعر گردشی نسبی دارد در چند حیطه.این گردش اگر چه در وحله ی اول می تواند دلالتی باشد بر سیالیت ذهن و زبان شاعر و اشراف او بر ساحات مختلف، اما جاهایی هم موجب تشتـتی آزاردهنده می شود ، که خط روایت پنهان و گنگ شعر را مدام قطع می کند و به آن ضربه می زند.می شود به راحتی فهمید که شاعر در سرایش این شعر گوشه ی چشمی داشته به بازی های کلامی و مانورهای زبانی .اگر چه این بازی ها چندان مترقی و ناب از کار در نیامده اند ، اما در متنی که پیش روی ماست ، قابل پذیرش هستند.میل به غریب گویی در سطرهای این شعر را می توان در دو وجه مورد بررسی قرار داد.در وجه نخست باید عزیزش داشت ، چرا که غریب بودن یعنی آشنایی زدایی و این کار در بعضی سطرها به خوبی صورت گرفته و چنین کیفیتی مسلماً به سادگی حاصل نمی شود.اما گاهی هم پُزِ غریب گویی بر قوه ی آشنایی زدایی غلبه کرده.مثلن این همه تاکید بر اسامی خاص و چرخش های جغرافیایی متن ،که گاهی توی ذوق می زنند.نه این که چنین مرز شکنی هایی نباید در شعر باشد،اما حضورشان باید در شعر طوری باشد که با منطق متن حالا هر چقدر هم هذیانی- همگن باشند.قوت شعر در تصویر سازی های آن است.تلفیق حیطه های عینیت و ذهنیت ، با چاشنی صراحت ، توانسته به ترکیبی دلنشین بدل شود و این کار کوچکی نیست :

 

هميشه كه نمي وزد از شمال

از كافه ي شبانه

 

یا:

 

از ساعت قهوه ام فقط

سيگاري گذشته است .

 

که بهترین سطر های این شعر هستند.وجهه ی مثبت دیگر این شعر ، استفاده ی هوشمندانه از طنز است.هر چند این طنازی قدری رو مانده و به لایه های زیرین شعر تزریق نشده و عمقی نیافته ، اما در همین فرمت فعلی هم ، می توان از کاربرد پیش برنده ی طنز در این شعر سخن گفت و آن را مثبت ارزیابی کرد.

نکته ی درخور توجه برای من ، نوع نگرش و جهان بینی شاعر است.این پوچ گیری و پوچ بینی را می توان به راحتی ازمتن استنباط کرد. بنا براین منطق هذیانی شعر را می توان پذیرفت.بریده گویی های شاعر را نیز به همان دلیل فوق الذکر می توان ارج نهاد.اما نگاهی که از بالا بر این شعر مستولی است ، قدری آزار دهنده است.نگاهی نزدیک به عقل کل(نه دانای کل) که قدری فخر معلومات می فروشد و پایینی ها را ریز می بیند انگار.در واقع مشکل عمده ی شعر در حضور مداوم شاعر است.شاعری که مدام حضورش را می خواهد به ما یاد آوری کند ، و این حضور او لذت مستتر در سطرهای قابل توجه اش را کمتر می کند و اندیشگی شاعر در تزاحم با اندیشه ی شعر قرار می گیرد.

با این وجود ،ابهامی که در سطرهای این شعر وجود دارد، امکان تاویل های گوناگون و خوانش های مختلف را پدید می آورد.پرتاب های ذهنی ، هر چند قدری تصنعی هستند ، اما گاهی به جاهای خوبی می رسند:

 

محكوم مي كند تمام خيابان

و مي مكد چروك هاي اندونزي

از شعرهايم .

 

ناهمگونی مضمونی و عدم وحدت آوا در این شعر-بی آن که بتوان آن را متنی پلی فونیک دانست- در خدمت نشان دادن ذهنیت بی قرار شاعر هستند.ذهنیتی که در هنگام سرایش ، در تمام لایه های نوستالژیکش جستار می کند و با پرهیز از سانسور فکری خودش، اولین تداعی ممکن ذهنش را روی کاغذ پیاده می کند.از این روست که گمان می کنم می شود انتظار شعرهای بهتری هم از فرشته فرشاد داشت.

 

... ..../ شماره ی ۳/ متن رود/ ادبیات دراماتیک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:58  توسط گروه رود  | 

گام هاي آهني موسيقي، روي گلويش فشرده مي شد، در روحش نفوذ مي كرد، بين سلول هاي مغزش يك در ميان مي پيچيد. جلوي آينه نشسته بود، مثل هميشه. خودش را سه يا چهار مي ديد و فرياد، جيغ، عربده. از تمام خط هاي بدنش خون مي زد، بين مچ و آرنج. بازوها، جاي فرورفتگي ناخن ها.

با تمام اين تابلوهاي نقاشي، او حقيقي بود. او مرده بود. دفن مي شد.

دوست هايي به نام شرايط ، دور مرده اش به حالت يوگاي شماره ي چند نشسته بودند، برايش دعا مي خواندند، از سنگ ريزه هاي كفن اش فيلم مي گرفتند و به گربه هاي سياه كه همان دوحرفي هاي چشم قرمز هستند، مي نگريستند.

پدر و زن پدرش مي گريستند، به خاطر تيغ هايي كه نديدند و جهلي كه دچارش بودند. آن ها مي خواستند جلوي خودزني، خودآزاري، خودكشي او را بگيرند. اما هيچ گاه لذت او در زمان انجام عمل روي خود را نديدند و نفهميدند. او را سال هاي سال رنجانده بودند. بين گور و مرده چقدر تفاوت است؟ گور يعني زندان و مرده يعني نفسي كه به حبس ابد دچار است و هر دو يعني يكي. خنده هاي امروز گوركن و مرده شور، تمام شده بود. حالا روي او خاك مي ريختند تا زالو، كرم، مورچه، موجودات ناشناخته، تا روح براي ابد رهايي يابد، طبق ديكته هاي باورپذير احمق ها. نقطه. ته خط.

او دفن مي شد. تكرار. او دفن مي شد.

صداهاي درون ديگر خفه مي شد. جيغ هاي هرزه ديگر كفن مي پوشيد. موجودات ياغي ديگر چنگ نمي انداختند. يكي از تخت هاي بيمارستان رواني خالي مي شد. يكي از صندلي هاي هشت و نيم اشغال حراف هاي سيگار به دست مي شد.

دوربين هاي فيلم و عكس سكوت مي كردند. بوم هاي نقاشي، وعده هاي غذايي خود را تغيير مي دادند و يك رقيب براي كتاب چاپ كن هاي چوب پنبه، دست تكان مي داد و خودش را در موج هاي مرگ مي انداخت. ديگر كاغذ هاي گلاسه كور مي شدند از: واي واي علي، آن مرد يك دمي، نقش هاي كشيده شده با خط هاي منحني. ديگر خيابان ها از نبودن ماسك روي صورت او حيرت نمي كردند. و شربت هاي دكس و مخدرها آويزان نت هاي ديگر مي شدند.

پدر و زن پدرش مي گريستند. پدر براي ناتواني در بازي نقش مادر و زن پدر براي عادتي كه ماهيانه نه، روزانه و حتي شبانه به قرص خوردن ها، نخوابيدن ها، روزه ي سكوت گرفتن ها و خون بيرون زدن هاي او كرده بود. و خواهر مويه مي كرد براي تهمت هايي كه در حق او بيرون ريخته بود. فقط دوست هايي كه – پرانتز باز – دوست يعني توالت. توالت هايي كه به تو امكان مي دهند تا ذهن اسهالي ات را خالي كني – پرانتز بسته – برايش انت الحق مي خواندند، حال خوشي داشتند، مي دانستند كه خدايش او را ترك نكرده است. او دفن مي شد. نامش الميرا بود. الميرا يعني بزرگ قبيله. فاحشه اي كه فقط به سوسك هاي خانه ي پدري اش اجازه ي ورود مي داد. او دفن شد.

فرشته فرشاد/ متن رود/ شماره ۳/ ادبیات دراماتیک

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:35  توسط گروه رود  | 

رود ــ  ضرورت پایان نامه چیست ؟ 

ضرورت پایان نامه در رسیدن به مجموعه ای از داده ها ست. یعنی آن چیزهایی که امروز دانشجو دارد. او پس از طی مراحل تحصیل به این داده ها می رسد، که آن را تحت عنوان فرضیه می شناسیم. آن فرضیه ها به نوعی مجموعه ی آموخته های دانشجوست، بعلاوه ی آن چیزهایی که توسط خودش درست شده، یعنی از فیلتر خودش عبور کرده است.

پایان نامه، یک پژوهش است تحت عنوان پایان نامه.  حالا اگر مصطلح است، اما در واقع آغاز نامه ای ست. دانشجو در پایان نامه تمام آن چیزهایی را که دارد، جمع آوری، منظم، و مرتب می کند. برای این که بداند بعد از این چه خط و خطوطی را می خواهد ادامه دهد. در واقع یک مقوله ی علمی را از کجا شروع کرده و به چه نتایجی رسیده و حالا بر اساس آن نتایج، فرضیه هایش برای آینده این زندگی عملیش چیست ؟ او بر اساس آن فرضیه ها دوباره به سئوالاتی می رسد که آن سئوالها حرکت بعدش را رقم می زند.

تلاش هایی هم شده که پایان نامه برداشته شود، مثلاً می گویند رشته های عملی پایان نامه نمی خواهد، یا پایان نامه ی نظری نمی خواهد، که به عقیده ی من اشتباه است. به این جهت که پایان نامه، اثر انگشت دانشجوست، حتی اگر تحت عنوان  یک گزارش کار دقیق باشد. این همان کار پایان تحصیلی اوست که به یادگار می ماند. از طرفی خود این پایان نامه، و بالاخص تز نظری دانشجو، برای او آدابی را به وجود می آورد که عادت کند به یادداشت برداشتن و کار علمی کردن. کار نظری را نباید با کارهای تصادفی یا حادثه ای اشتباه گرفت. ممکن است در یک کار نظری حادثه یا تصادف هم نقش مهمی داشته باشد ( در بعضی مقاطع )، اما نباید فکر کرد که همه چیز حادثه یا همه چیز تصادف است.

  رود ــ چرا بچه ها علاقه به جزوه نویسی دارند ؟ چرا از ترم اول به دنبال پژوهش نیستند و بعد از ترم 7 یا 8 کار پژوهش را شروع می کنند ؟

ایرادی وجود ندارد. به نظر من، ما همه چیزمان باید شبیه هم باشد، این مسئله ی اجتماعی ماست. صبر و تحمل ها کم شده. ببینید ؛ در زمان ما هم مثلاً بر فرض دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی که من افتخار شاگردی ایشان را حداقل برای سه ترم داشتم، می آمدند و می گفتند که کتاب لاجوس اگری را در 30 صفحه خلاصه بنویسید. یادم است در همان زمان موج مخالفت ایجاد می شد که این چه تکلیفی ست. اما همان دانشجویانی که در آن زمان مخالف بودند فهمیدند که این خلاصه نوشتن خودش یک غول اولی است.

بعد از این که توانستند شاخ این غول را بشکنند و خلاصه برداری کنند باید در خلاصه ی خود نگاه کنند و معتقد باشند که این خلاصه ی آنها شخصیت کل کتاب را دارد. حالا در آن زمان فقط لاجوس اگری بود و کتاب دیگری به آن صورت نبود. وقتی که دانشجو معتقد باشد خلاصه ای که بر داشته، شخصیت کل کتاب را دارد، خب به راحتی در خلاصه نمایشنامه هم موفق است. همینطور در پلات یا طرح نمایشنامه.  و بر اساس آن  طرح نمایشی اش می تواند کار علمی ، نظری و حتی کار طراحی کند و روی یک نمایشنامه در  تمام شاخه ها.

حالا ببینید، بعضی ها یک تنه جلو می روند مثل دکتر ناظرزاده. او از آن آدمهایی بود که یک سری مشکلات،  کمبودها ( مخصوصآ کمبود بعضی کتابها ) را احساس کرد و شروع کرد خودش ترجمه کردن و تالیف کردن کتابهای مختلف. اما حالا این مشکل حل شده. دیگر خیلی بعید به نظر می رسد و فکر نمی کنم در رشته ی ادبیات دراماتیک کسی سراغ لاجوس اگری برود.

رود ــ ما هنوز هم می خوانیم اما نه به آن صورت گذشته ...

آن قدر مرجع نیست، حالا به لطف خود استاد ناظرزاده یا سایرین که واقعاً در این خصوص کار کردند. پس ببینید ؛ دانشجو باید صبور باشد، منتهای مراتب قطعاً مدرس هم  باید  ترفندهای خاصی را، ترفندهای روانشناسی و فرهنگی و ترفندهای واقعاً دوستانه ای را به  خرج بدهد، برای اینکه دانشجو را مطمئن کند که کاری را که انجام می دهد برایش خوب است و برای پیشبرد کار خودش مهم است که این کار را انجام بدهد. موضوع، موضوع ِ بودا است و شاگردانش. همواره آن کسی که اتفاقاً ترفندهای جدید می داده،  تا شاگردانش به آن اهداف که می خواسته برسند، خود بودا بوده است.  یا محمد ( ص ) و یارانش، و یا زرتشت و یارانش. زرتشت بارها و بارها یارانش را از خودش می راند. پس ببینید هر مرشدی و مریدی یک حالت های روانشناسی، یک حالتهای ذهنی خاصی را می طلبد که از هر دو طرف بوده و از جانب هر دو باید اتخاذ بشود. به نظر من مشکلی وجود ندارد. ما یک مقدار کم صبر و طاقتیم. الان جامعه هم دارد ما را به گونه ای بار می آورد که دنبال راه میانبریم. در فلسفه هنر، اولین چیزی که ما می آموزیم این است که هنر راه میانبر ندارد. این راه های میانبری که بچه ها ابداع می کنند متاسفانه دارد آن ها را از مسیر اصلی دور می کند. چون کار ما، کاری علمی است. کار علمی یعنی A +B می دهد C . حالا A  چیست ؟ تمام  و کمال ما باید A را تصرف کنیم. B را باید بشناسیم و تصرف کنیم و به C برسیم.

رود ــ تفاوت پژوهش در دوره کارشناسی با کارشناسی ارشد یا دکترا در چیست؟

در دوره کارشناسی، قطعاً دانشجو باید به حدی برسد که بتواند تدوین کند. در واقع تدوین گر خوبی می باشد. یعنی آشنایی با مواد خام، که کتابهای مختلف است پیدا کند، از آن کتابها بتواند در جهت یک موضوع خاص، یک برداشت علمی داشته باشد. فرضیه هایش را بچیند و خودش به پرسش های آن پژوهش برسد، به یک تدوین برسد که دو/ سوم آن انشای کتب مختلف آن مأخذ و اسناد است و یک/ سوم

انشای خودش که آن انشاء مصروف وصل شدن این مطالب به همدیگر می شود. و در جاهایی سامان بخشیدن، نظم بخشیدن، گزینش کردن، حذف کردن در جهت همان فرضیه هایی که این تدوینگر یا پژوهشگر دوره ی لیسانس باید به آن بپردازد. در دوره ی فوق لیسانس تا حدودی ما به حد تألیف می رسیم، یعنی تا حدودی فرضیه ها شخصی تر است و در دکترا کاملاً شخصی است. بنابراین در فوق لیسانس، ما می بینیم که  حتی تعداد کلماتی که یک دانشجوی فوق لیسانس باید از کتب مختلف برداشت کند برای ارجاع مستقیم یا نقل به مضمون، بسیار عددش پایین تر است، و در دوره ی دکتری باز کمتر. حتی در نحوه ی استفاده از منابع در لیسانس که الان هیچ حد و حصری وجود ندارد هم همینطور است. در فوق لیسانس هم البته در دانشگاه های ما، به غیر از چند رشته که مهم اند و اساتید زبده ای دارند، خیلی از رشته ها اصلاً کاری ندارند چه اتفاقی دارد می افتد. به راحتی ترجمه را هم با توجه به این که کتاب هم کتاب ذی قیمتی است پایان نامه اعلام می کنند، در صورتی که در دوره ی فوق لیسانس هم مهم است که مثلاً دانشجوی فوق  لیسانس از منابعی که استفاده می کند مال 15سال قبل باشد نه دور تر.

 حتی کشوری مثل هند شما وقتی بخواهید دکترا بگیرید اولین چیزی که از شما می خواهند این است که منابعتان مربوط به 5 سال قبل به بعد باشد، یعنی مال قبل از آن نباشد. یعنی تا این حد مسائل حساس تر است. به این خاطر در دکترا، دیگر این  قضیه کاملاً یک ایده ی شخصی است. ما در اینجا می آییم ایده های دیگران را توسط انشای خودمان به اثبات می رسانیم، در دکترا ایده خودمان را توسط استناد بقیه به اثبات می رسانیم.

  رود ــ پایان نامه هایی که امروزه در سطح دانشگاه ها ارائه می شود تا چه اندازه اصولی و علمی است؟

به حدی که دانشجو توانسته کسب تحصیل کند، توانسته کسب علم کند و توانسته است بفهمد که چکار  کند. من نه این که دل خوشی از دانشجو داشته باشم یا نداشته باشم، ولی معتقدم دانشجو اگر راه درست را بیاموزد قطعاً کار را درست انجام خواهد داد. مثلاً خود من در پایان  نامه بسیار سخت گیرم، یعنی اصلاً اهل مماشات با دانشجو نیستم، اما با این  حال با علاقه با من پایان نامه می گیرند و واقعاً هم کار  می کنند. الان 10 نمونه در کتابخانه دارم و تعداد زیادی آورده نشده است و در همه ی آنها آن فصل بندی ای که برای خودم دارم، در همه ی آنها اعلام کردم و از هیچ کدامشان هم چشم پوشی نکردم. 

رود ــ این اصول و قواعد برای پژوهش چگونه وضع شده است ( به طور مثال 180 کلمه از هر کتاب ) ؟

سازمان های فرهنگی جهانی این ها را وضع کرده اند. اینها دیگر کارهای کاملاً علمی هستند. ببینید ؛ برای همه ی این طور مجموعه پژوهش ها یک سازمان هایی هستند که الگوهایی را بوجود می آورند. آن الگوها را در سطح کلان یا در سطح فرهنگی یا صنعتی به کشور های  دیگر  می دهند. پول می گیرند و می دهند. یکی از آنها همین سازمان هایی که این پژوهش های علمی  را اعلام می کنند.

اگر ریشه ی این چیزی که شما گفتید به فلسفه علم بر می گردد. مثلاً یکی از کتابهای دو جلدی ای که در این خصوص در بازار هست، همین کتاب منطق اکتشافات علمی یا واقع گرایی علمی است. جلد یک آن واقع گرایی علمی و جلد دومش منطق اکتشافات علمی، اثر کارل ریموند پوپر، که آدم مطرحی هم در فلسفه بوده است. و فلسفه ی علم، ترجمه ی احمد آرام و خیلی دیگر از این کتابها که به ما الگو می دهند. این الگو ها براساس سازمان های جهانی و آن سازمان هایی که  عرض کردم چیده می شود. باز آنها هم در رفتارهای علمی به این نتایج می رسند، البته باید عنوان کنم که من آن مقدار  کلماتی که گفتم بر اساس مقاله نبود، براساس پژوهش بود. چون مقاله، باز طفل پژوهش است. پژوهش گسترده تر از مقاله است که این تعداد را می چینند، که متأسفانه من نام آن سازمان الگو برداری را معرفی نکردم که حالا با این سوالی که شما کردید برای علمی تر شدن کارم باید آن را معرفی کنم.

 

ــ ما با آن استانداردهای جهانی در مورد پایان نامه چقدر فاصله داریم ؟

این سؤال، یک سؤال کلی ست و پاسخش هم ما را به جایی نمی رساند. فقط همین قدر می توانم بگویم که در نهایت مسئله ی اصلی، رسیدن دانشجو به قدرت تألیف و تدوین است. یک هنرمند باید توانمندی مکتوب کردن فعالیت های خودش را داشته باشد. ببینید ؛ الان یکی از معضلات هنری ما همین مکتوبات خودمان است. ما راجع به خودمان مکتوبات کم داریم. در صورتی که در دنیا خاطره نویسی هم تبدیل شده به یک کار علمی و دیگر یک کار تفننی نیست.

رود ــ به نظر شما در پایان نامه کار عملی مهم تر است یا پژوهش نظری؟

به نظر من هر دو مهم است. ما یک رسیدن به اثر هنری توسط هنرمند را داریم و یک چگونگی این رسیدن. رسیدنش کار عملی و چگونگی اش و مکتوب کردنش کار نظری است. در واقع این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و باید در کنار هم قرار بگیرند. شما همان قدر که برایتان مهم است که چگونه یک نمایشنامه بنویسید همان قدر هم باید برایتان مهم باشد که چگونه به آن عناصر دراماتیک می رسید. و البته بتوانید راجع به آن حرف بزنید، چون دارید کار علمی می کنید. منتها این سئوال به این جهت برای بچه ها دغدغه است، چرا که پایان نامه شده است محصول ترم آخر،  و این غلط است. دانشجو باید از همان ابتدا دنبال صید کردن مسئله ای که دغدغه اش است باشد، که در ترم 6 دیگر برایش مسجّل شده باشد که چه کاری می خواهد انجام بدهد. یعنی همین الان که شما ترم 6 هستید اگر پانزده، بیست تا کتاب راجع به موضوع مورد نظرتان نخوانده باشید، قطعاً شما هم دچار مشکلات امروزی بچه ها خواهید شد. مشکلات امروزی بچه ها از نخواندن است، از کار نکردن است، از بدی استاد و بدی دانشگاه و دوری راه و اشک و آه مادر نیست. بچه ها دنبال راه  میانبرند. برای همین است که در ترم آخر دچار سر درگمی می شوند.

رود ــ چرا بخش نتیجه گیری که اختصاص به نتیجه مستقل دانشجو دارد، ارزش فصل را ندارد؟ و اصولاً ملاک و معیار فصل بودن چیست؟

ببینید کار علمی است. متأسفانه این گونه برداشت شده که ما گفته ایم که حرف دانشجو ارزش فصل را ندارد، در حالی که این طور نیست. نتیجه گیری جزء مؤخره است. مؤخره نتیجه گیری را دارد، فهرست اعلام را دارد، منابع و ماخذ را دارد، پیوست ها را دارد، و در کل یک فصل است. ولی دو صفحه کار پایان نامه، با توجه به این که نباید استناد مستقیم داشته باشد به این کتاب های علمی و مأخذ، ارزش علمی را ندارد، نه اینکه کار بچه ها ارزش فصل را ندارد. ببینید ؛ به لحاظ چارچوب و قواعد علمی نباید هیچ ارجاعی به هیچ کتاب علمی بشود. یا از هیچ گونه منبع و مأخذی استفاده شود و عین پیشگفتار باید دو صفحه بنویسند که با توجه به روندی که طی کرده اند، الآن کجا هستند ؟ نتیجه گیریشان چیست ؟ ممکن است در بخش نتیجه گیری، یک دانشجو بگوید من در فرضیه هایم دچار اشکال شده ام و ممکن است به آن چیزی که می گفتم باید برسم، نرسیده ام. باز هم آن پایان نامه، پایان نامه ی درستی است و آن کار، یک کار پژوهشی علمی است. اصلاً قرار نیست یک پژوهش علمی حتماً به « بله » برسد. حتی اگر یک  دانشجو بتواند به اثبات برساند که غلط است، باز یک پژوهش علمی انجام داده. بنابراین ، آن اثبات رساندن دیگر حرف من است. حرف من هم اگر آن نتیجه گیری باشد، ارزش فصل را ندارد. حرف فلان دکتر هم باشد ارزش فصل را ندارد. در واقع من ارزش بندی تدوین یک  کتاب را عنوان کردم، نه این که ارزش گذاری انسانی را مطرح کرده باشم.

رود ــ آیا پایان نامه فقط همان چیزی است که در ترم آخر ارئه می شود، و یا چیزی فراتر از آن است؟

بله پایان نامه، فقط آن محصول پایانی دانشجو نیست در واقع باید کل ِ کاری که  دانشجو در طول 4 سال انجام داده مدّ نظر قرار بگیرد. به هر کم و کیف. ارتباطش با گروه، با اساتید، با خودش و کار عملی ای که کرده باید مدّ نظر قرار بگیرد، و اتفاقاً آنجا باید مدّ نظر قرار بگیرد، نه اینکه روی صفحه ی اول پایان نامه بیاید. دانشجو نام خودش و کارهایی که کرده بنویسد. این خیلی اشتباه فاحشی است، بخاطر اینکه اینها رزومه کاری که نیست. پایان نامه یک کار عملی ست.

 

 و در پایان...

من می دانم، مشکلات بسیار  است و  بخوبی می دانم که ما در دو طرف مشکل داریم، باید عمیق شد. باید عمیق شد، و به نظر من در این برهه ای که الان ما حضور داریم، وظیفه اساتید خیلی سنگین تر از دانشجو ها ست، بخاطر اینکه دانشجویان دقیقاً آینه ی تمام نمای مدرسین هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

پیش متن

در پی تشکیل ورک شاپ یه روزه ی پایان نامه برای گرایش های مختلف در دانشگاه به پیشنهاد آقایان رحیمی و مجدی، بنا بر این گذاشته شد که متن این ورک شاپ توسط  نشریه ی متن رود به چاپ برسد تا در دسترس تمامی دوستان، خصوصاً دوستان ترم های آخر که مشغول تدارک پایان نامه هستند قرار گیرد، تا شاید در این روزهای حساس و پر اضطراب بتوانیم در کنار آنان قرار گیریم و گوشه ای از مشکلاتشان را حل کنیم.

 امیدواریم که این ویژه نامه علاوه بر کمک به دوستان ترم آخر زنگ هشیاری برای دوستان ترم های پایین تر باشد تا آنها به روزی نرسند که دیالوگ جدید مد شده ی " چه زود دیر می شود " را زیر لب زمزمه کنند.

به دوستانی که این ترم پایان نامه ارائه می کنند، پیشاپیش خسته نباشید و همچنین فارغ التحصیلی آنها را تبریک می گوید.

 

با آرزوی موفقیت و سربلندی

                                                                                                                     گروه رود

گفتگو با استاد محمود رضا رحیمی/ شماره ۴/ ادبیات دراماتیک/ متن رود

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:55  توسط گروه رود  | 

 

پژوهش در دوره ی کارشناسی

 

( آ ) طرح :

 بررسی روش ها و نحوه ی پژوهیدن در دوره ی کارشناسی، که منجر به ارایه سمینارهای علمی و تدوین پایان نامه است.

 

( ب ) ضرورت :

 جمع آوری ها، استنادات، گردآوری و چگونگی تدوین علمی بر پایه ی کتب و مقالات قابل اعتنا و ترجیحاً به روز توسط دانشجویان مقطع کارشناسی.

 

( پ ) هدف :

 در مقطع کارشناسی نیاز به ارجاع علمی است. دانشجو تا حد کارشناسی می باید توانایی ها و استنتاج های خود را به صورت تدوین نظری مکتوب کرده و خیلی به تصورات و اندیشه های شخصی خود گرایش پیدا نکند.

 

( ت ) متریک ( اندازه گیری چگونگی ها ) :

 در مقطع کارشناسی دو/ سوم پژوهش علمی باید با ارجاع ( مستقیم یا نقل به مضمون ) از کتب و اسناد معتبر باشد، و یک/ سوم پژوهش اختصاص به انشای دانشجو پیدا می کند. بدیهی است این انشاء صرف نصب مطالب و ویرایش آن می گردد.

 

( ث ) ساختار اصلی پژوهش :

1ــ تایتل ( TITLE ) یا موضوع پژوهش : این موضوع شامل سه قسمت اصلی ؛ موضوع ( ایده )، زاویه دید محدود و عنصر مداخله است.

 

مثال :

 وضع اجتماعی زن در سومین دوره ی نوشتاری هنریک ایبسن.

    عنصر مداخله           زاویه دید محدود            موضوع

 

2ــ چکیده :

کل پژوهش در پنجاه کلمه، حاوی فرضیه ها و سئوالات و چگونگی پژوهش، در چکیده عنوان می شود.

معمولاً چکیده پس از اتمام فصول و نتیجه گیری نگارش می شود.

 

3ــ فهرست نویسی :

تمام پژوهش با شماره ی صفحه به فصل و بخش قابل تقسیم باشد، به نحوی که سریعاً خواننده به موضوع مرد نظر دست پیدا کند.

 

4ــ پیش گفتار ( دیباچه / سخن اول ) :

نگارشی صمیمی و خودمانی از پژوهشگر است که به قصد نوشتن بسیار موجز حرف دل، در ابتدای پژوهش می آید. در این پیش گفتار، سخن ها حول محور علاقه مندی دانشجو به مبحث مورد نظر، نحوه ی انتخاب آن و سایر مسائل شخصی است که نهایتاً تا دو صفحه به نگارش می رسد.

 

5ــ مقدمه :

در پژوهش های دوره ی کارشناسی معمولاً فصل اول، همان مقدمه است که به معرفی پیشینه موضوع و تعاریف می پردازد.

 

6ــ فصل دوم :

تعمیم عنصر مداخله در موضوع در این فصل انجام می شود. طبق مثال قبل عنصر زن و ضرورت پیدایش وضع اجتماعی آن در آثار هنریک ایبسن، در این فصل مورد دقت قرار می گیرد.

 

 

 

7ــ فصل سوم :

شاهدهای مثال لازم که به بررسی عملی عنصر مداخله در موضوع می پردازد، در این فصل بررسی می شود. به عنوان نمونه در مثال قبل بررسی تحلیلی از وضع زن در آثاری همچون ؛ "جان گابریل بورکمان" و "وقتی ما مردگان برخیزیم" مورد دقت قرار می گیرد.

 

8ــ نتیجه گیری :

این بخش جداگانه توسط پژوهشگر در انتها می آید و ارزش فصل را ندارد. پژوهشگر باید بدون استناد به هیچ مرجعی نتیجه مستقل خود را اعلام و از آن دفاع کند.

صفحه بندی این بخش نهایتاً تا سه صفحه است.

 

9ــ مراجع و مأخذ :

تمام کتب، مقالات، سایتها و مراجع پایان نامه که در قبل نیز در فصل ها به صورت پانویس آمده است، به ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی مرتب و چیده می شود.

 

( ج )  عملیّات پژوهش :

1ــ صفحه بندی :

شمارگان صفحات پژوهش از آغاز مقدّمه که شرح علمی آغاز می شود، تا قبل از آن، از صفحه چکیده تا پایان پیش گفتار، شماره صفحات جداگانه و معمولاً با حروف الفبا انجام می شود.

 

2ــ صفحات آغازی :

جلد، بسم الله الرّحمن الرّحیم، تکرار جلد، سپاس ها، تشکر و قدردانی در ابتدا و با صفحات مجزا است.

 

 

3ــ پانویس ها :

3ــ1 تمام کلمات غیر فارسی اعم از اسم ها و سبک ها با شماره ی مشخص و در پانویس به صورت انگلیسی می آید.

 

3ــ2 همچنین نحوه ی استفاده از منابع و آوردن پانویس دارای مشخصات متغیّری است که یکی از این روش ها چنین است :

 

3ــ2ــ1 در صورت استفاده نقل به مضمون از یک منبع، نام مؤلف یا کتاب اجتماعی به صورت اجمالی در متن آورده می شود.

به عنوان نمونه : استانیسلاوسکی در تئوری بنیادین هنر مؤلفه، صداقت در کار گروهی را از اهم موضوعات در آغاز یک حرکت کارگاهی اعلام می کند.

 

تذکّر (1) : دانشجو باید کاملاً اشراف به حیطه این گونه موارد داشته باشد و بدون اطلاع و سرسری دست به چنین اقدامی نزند.

 

تذکّر (2) : در صورت استفاده از نقل به مضمون، بهتر است خود کتاب بدون صفحات و جزئیّات در پانویس بیاید و در انتها نیز در قسمت "برای مطالعه بیشتر" اعلام شود.

 

3ــ2ــ2 استفاده از منابع و اسناد به صورت ارجاع مستقیم از اصلی ترین وظایف تدوین است.

مطلب مورد نظر به طور کامل و دست نخورده و عاری از ویرایش در گیومه به پژوهش اضافه می شود و پس از هر استفاده از چنین ارجاع مستقیمی، حتماً انشای دانشجو باید ارایه شود. در واقع دو منبع یا دو ارجاع متوالی، نادرست است.

 

تذکّر (1) : استفاده بیش از صد و هشتاد کلمه از هر کتاب برای این دوره مجاز نیست.

 

تذکّر (2) : نحوه ی معرفی پانویس :

1ــ نام خانوادگی نویسنده، نام نویسنده، نام کتاب، نام مترجم، نشر، سال، چاپ ( در صورتیکه بالای چاپ دوم باشد، باید ذکر کرد. )، شماره ی صفحه.

 

( چ ) ساختار فرعی پژوهش :

به طور معمول آوردن بعضی موارد در پایان نامه، تلاش و دقت بیشتر پژوهشگر را به اثبات می رساند و در اقناع خواننده تأثیر دارد. از آن موارد می توان به چند مورد اشاره کرد :

 

1ــ آوردن فرضیه های پژوهش :

فرضیه پژوهش به صورت جملات کوتاه خبری در چکیده ذکر می شود.  مثال :

ــ وضع اجتماعی زن در دوره ی سوم نوشته های ایبسن نازل می شود.

ــ امیدواری ایبسن در دوره ی سوم نوشته هایش به تدریج از بین میرود.

ــ اعتقادات ایبسن دردوره ی سوم نوشته هایش به تدریج سست می شود.

 

2ــ آوردن پرسش های پژوهش :

پرسش ها به صورتی کاملاً ساده به سئوالی کردن همان فرضیه ها اختصاص دارد.

مثال :

ــ آیا وضع اجتماعی زن در دوره ی سوم نوشته های ایبسن نازل می شود؟

ــ آیا امیدواری ایبسن در دوره ی سوم نوشته هایش به تدریج از بین می رود؟

ــ آیا اعتقادات ایبسن در دوره ی سوم نوشته هایش به تدریج سست می شود؟

تذکّر : رسیدن به همین فرضیه ها و پرسش های ساده ی پژوهش، سهم به سزایی در فصل بندی پژوهش دارد. این امر، یعنی فصل بندی پژوهش معمولاً موجبات سردرگمی پژوهشگر را به وجود می آورد.

 

3ــ معرفی ژانر پژوهش :

ــ ژانر پژوهش نوع برخورد مخاطب را با خود به وجود می آورد.

ــ ژانرهای پژوهشی معمول چند دسته هستند، که سه دسته اصلی آنها ؛ انتقالی، کاربردی و توسعه ای است.

ــ انتقالی در نجوم، کاربردی در مهندسی و توسعه ای خاص پژوهشهای علوم انسانی، از جمله هنر است.

ــ ژانر توسعه ای، تبیین اسناد است از زاویه دید پژوهشگر.

 

4ــ معرفی نحوه ی پژوهش :

ــ معمولاً در دو دسته ی پایه ای نحوه ی پژوهیدن میدانی و کتابخانه ای است.

ــ میدانی مصاحبه یا گزارش یا خبر را در بر می گیرد.

ــ کتابخانه ای نیز بهره گیری از کتب، اسناد و سایت ها است.

ــ برای هر دو نحوه اعلام دقیق زمانی و مکانی الزامی است.

 

5ــ پیوست ها :

پس از مراجع و مأخذ پیوست ها به طور جداگانه شامل پیشینه های پژوهشگر، عکس ها و مطالب بیشتر با شماره گذاری بیاورید.

در فهرست نیز تحت عنوان پیوست 1 و 2 و 3 و ... اعلام کنید.

 

 

تدوین گزارش کار :

معمولاً نت نویسی و لحظه نگاری در تمام کارهای هنری صورت می پذیرد. این امر نیز همچون یک پژوهش علمی، نیاز به استنادات دارد و همانند آن فصل بندی می شود. اما ساختار اصلی آن، گزارشی است و به ذکر چگونگی های انجام عمل می پردازد.                                      

نوشتن هر گونه گزارش توصیفی و یا کلیات دراین گونه مکتوبات، موجب سرگردانی خواننده می شود.                                                    

به طور معمول یک گزارش کار به قسمتهای زیر تقسیم می شود ( این تقسیم بندی معادل فصل بندی پژوهش است. ) :                                                                                                    

 

1ــ معرفی اثر، نویسنده، سایر کارها

 

2ــ علّت انتخاب اثر

 

3ــ وجوه دراماتیکی اثر ( وضعیت، شخصیت، موقعیت )

 

4ــ عناصر دراماتیکی اثر ( کلمه، آوا، حرکت، رنگ، موسیقی، سنوگرافی ، گریم، لباس، نور، اشیاء دستی، اشیاء صحنه )

 

5ــ شناسنامه

ــ برای هر گرایشی، به وجود آوردن گرایش بسته به موارد آن تغییر می کند.                             

 

 ــ گرایش بازیگری : شناسنامه ی شخصیت ؛ اجتماعی، قشری، اعتقادی، فیزیکی، روانی.            

 

ــ گرایش کارگردانی : خلاصه داستان، طرح، تحلیل، عناصر، ترکیب.                                     

 

 ــ گرایش طراحی صحنه : تحلیل، مواد اوّلیه، زاویه ی دید، رنگ، حجم، سطح و ...                    

 

ــ گرایش نویسندگی : تحلیل، کلمات، چیدمان کلمات، بافت دراماتیک، مابه ازاهای اجتماعی و ...                                                     

 

6ــ زمان بندی :                                                                                                   

گزارش کار در فصل سوم پژوهش، که شاهد مثال است به طور زمان بندی شده و روز به روز، اتودهای انجام شده، فرایافت ها و چگونگی آنها را اعلام می کند.                                          

فصول مقدمه و دوم عیناً در گزارش کار می آید.

 

7ــ ارزش افزوده یا دید شما در کار عملی چه بوده است؟

 

تذکّر : وضع و وزن یک گزارش کار نیز با اتکا بر استنادات و مراجع آن مورد سنجش خواننده قرار می گیرد.

 

توضیحات بیشتر درباره ی گزارش کار عملی :

 

به صورت مسأله با دقت نگاه کنیم ؛ سه کلمه در کنار هم قرار گرفته اند :                                

1ــ گزارش

2ــ کار

3ــ عملی

 

1ــ گزارش :                                                                                                        

تعریف دقیق گزارش، عبارت است از ؛ گفتن، تعبیر، بازگو کردن یا نوشتن دقیق یک اتفاق یا حادثه یا هر واقعه که دارای شگفتی و تازگی باشد بدون دخالت احساسات و یا تعابیر درونی شخص گزارش دهنده.                                                                                                               

ــ نگفته پیداست که دخالت در گزارش و یا تعاریف شخصی و یا اظهار نظر کردن بدون مستندات در راستای یک گزارش نیست.

 

ــ یک گزارش خوب خواننده یا شنونده را در موقعیت آن واقعه قرار می دهد و از مخاطب خود شرکت نمی خواهد، بلکه اطلاع پیدا کردن مخاطب مقصود نظر است.

 

2ــ کار :

هر گونه پژوهش در راستای گرایشی که دانشجو دارد و باید به صورت یک سلسله رفتارهای منظم و برآمده از یک متد، تبدیل به رویداد شود، کار خواهد بود.

 

3ــ عملی بودن :

در راستای عملی بودن سلسله رفتارهای منظم، تأسی به این نکته که پژوهش عملی صرف، مد نظر نیست و باید حوزه کاری وسیع و برآمده از فعالیت باشد.                                                     

                                                          

 

حرف آخر :

 

اگر هر متدی در هنر وابسته به آماده شدن، اتود کردن و خارج شدن از محیط باشد، گزارش کار عملی، طراحی نظری و به کار بسته شده  دانشجو است که در رسیدن به یک هدف مشخص اقدام به عمل می کند. فراموش نکنیم که گزارش کار عملی، نیمه ی عملی پروژه ها است و وابسته به مستندات.                                                                                                           

****

در گردآوری و تدوین این مطالب، از کتاب دوجلدی واقعه گری علمی، نوشته کارل ریموند پوپر، همچنین کتابچه جامع روش تحقیق دانشگاه تربیت مدرس، و نیز از مطالب دکتر شیرین بزرگمهر ــ در ارتباط با پژوهش علمی و پژوهش تجربی ــ و تجربه های شخصی و پژوهشی خود مؤلف، بهره برده شده است.                 

ــ اصول یک گزارش کار :

 

1ــ انگیزه گزارش ؛ که خود شامل :

الف ــ اندیشه ها

ب ــ طلقی ها

ج ــ راه کارها و راه های احتمالی که در کار عملی در پیش رو داریم.

2ــ حذف پیش فرض ها

3ــ حذف تعصب

4ــ همدلی با کل گروه

5ــ خود را جزئی از ماجرا دانستن

6ــ ایجاد سرعت از طریق کاهش یا افزایش روند کار در گزارش

7ــ هموندی ( نشان دادن رقابتهای خصمانه یا دوستانه گروه برای رسیدن کار )

8ــ اجتناب از هر گونه لحن های شاعرانه

9ــ مطالعه ی کافی گزارشگر پیش از گزارش و در روال کار

10ــ ارزیابی هر لحظه از گزارش نسبت به هدف ( هرگز نباید از هدف دور شویم. )

11ــ گردآوری اطلاعات جامع

12ــ ترس از ناآگاه جلوه کردن ( گزارش عینی است. )

13ــ برطرف کردن تردیدها ( چگونگی رفع تردیدها بیان شود. )

14ــ کسب اطلاعات از منابع به جای نظرهای شخصی

15ــ اجتناب از برخوردهای کلیشه ای

16ــ نکته گویی

17ــ دوری از دست انداختن و استهزاء

18ــ بازخوانی مکرر گزارش ها

19ــ اجتناب از پیش بینی آینده

20ــ اعلام مکان و زمان و چگونگی ها

21ــ ایجاد فضای قابل اعتماد و برخورد صادقانه با وقایع

22ــ مشخص بودن پرسش اصلی

23ــ اصرار بر روی هدف

24ــ اجتناب از تظاهر به بیش دانستن

25ــ اجتناب از تکذیب ( از موضوع، اشخاص و ... )

26ــ ایجاد احتمال اشتباهات

27ــ تحریر افزوده های هر روز ِ کاری

28ــ اجتناب از پاسخ های عجولانه

29ــ استفاده از منابع قابل اعتماد و غیر مشکوک

30ــ دوری از ادعا

31ــ دوری از گزارشی که توسط شاهدان گفته می شود.

32ــ بررسی دقیق جزئیاتی که به عینیت تبدیل شده باشد.

33ــ پیگیری هر روز ِ گزارش

34ــ پرهیز از پنهان کاری

35ــ صریح نوشتن

36ــ برای جلوگیری از خشکی، ایجاد لطیفه نسبت به وقایعی که اتفاق افتاده، ایراد ندارد.

37ــ وضوح کامل جملات

38ــ بیان یکدست نحوه ی جمع آوری اطلاعات

39ــ از واژ های غیر معمول استفاده نشود.

40ــ هر روز ِ گزارش دارای یک اتفاق تازه باشد.

41ــ دارای نوآوری باشد، در صورتیکه صداقت در آن وجود داشته باشد.

42ــ در لحظه به فرض هایی که می رسیم باید مشخص شود.                                                

 43ــ از احساسات گرایی و لودگی پرهیز شود.                                        

44ــ مدام باید جرح و تعدیل شود توسط گزارشگر.                                                           

45ــ ورودی گزارش مانند یک ورودی داستان و نمایشنامه است. در همان لحظه ی اول به قول پل اونیل دو انگشت شصت را بر روی حنجره ی مخاطب گذاشته و تا آخر نگه داشته شود.                                 

 46ــ حجم اصلاً ممهم نیست. ( مطلب مهم است. )                               

محمود رضا رحیمی/ شماره ۴ نشریه ی متن رود/ ادبیات دراماتیک/ ویژه ی پایان نامه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:26  توسط گروه رود  | 
                باد مي آيد

 

زمين بود كه مي رفت، و خورشيد

من بودم در رود

باد مي آمد

زمين بود كه مي رفت، و ماه

من ديگر در رود

رود ديگر در من

و باد كه مي رفت به بعدي برسد...

نويد هراتي/ شماره ی ۲ نشریه ی متن رود / ادبیات دراماتیک

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:52  توسط گروه رود  | 

خواب گذشته

 

-"بيا، بيا بريم."

دستمو گرفت، از دريچه ي چشماش رفتم تو، رفتم تو ذهنش. همه جا تاريك بود. گفتم دستمو ول نكني گم مي شم. جوابمو نداد. حتي نگام هم نكرد. جلو جلو مي رفت. پرسيدم كجا مي ريم؟ آروم گفت:"گذشته" . پرسيدم چرا اينجا انقد تاريكه؟ بازم جواب نداد. خيلي راه رفتيم تا بالاخره از دور يك نقطه ي سفيد ديدم. هر چي جلوتر مي رفتيم نقطه روشن تر و بزرگ تر مي شد. خوشحال شدم كه هنوز تو ذهنش يه جاي روشن هست. اونم خوشحال بود.

نقطه بزرگ و بزرگتر شد تا شد چارچوب يك در. ازش گذشتيم وارد حياط شديم. گفت:"اينجا رو يادته؟" فقط نگاه مي كردم، فقط نگاه مي كردم. دلم مي خواست تمام وجودم چشم مي شد. اين همون حياط بود با همون در آهني بزرگ، باغچه پر از درخت، حوض مستطيل كوچيك، زيرزمين ترسناك.

داشتم يكي از درختها رو نگاه مي كردم. گفت:"كاجه". خنديدم.

-"يادته؟ ازم پرسيدي، بابامشدي اين درخت چرا تو زمستون هنوز برگ داره؟"

بازم خنديدم. اين حياط تموم خاطرات بچگيه.

حياط شلوغ بود. هر كي مشغول يه كاري بود.

-بابا مشدي اينا كي ان؟ غريبه ان؟

-"همسايه ان. دارن كمك مي كنن."

-آهان، يادم اومد، نذريه.

خنديد. "بيا بريم تو ايوون بشينيم." از سه تا پله رفتيم بالا تو ايوون نشستيم.

-خسته اي بابا مشدي؟ جواب نداد. فقط نگاش مي كردم. اونو، حياطو...

-دارن چي كار مي كنن بابا مشدي؟

-"برو بگو ديگا تو زيرزمينه. دارن دنبالش مي گردن. جاي ديگه پيدا نمي كنن. برو نشونشون بده." خودمو جمع و جور كردم. خب، زيرزمين ترسناك بود.

-"اون موقع كوچيك بودي. الان بزرگ شدي. اين آخريشه. بذار آبرومند باشه. زشته، تو در و همسايه نرن از كسي قرض بگيرن."

با ترديد بلند شدم. رفتم از سه تا پله پايين. به كف حياط رسيدم. يك نفر گفت شايد تو زيرزمين باشه. دنبالم اومد. هشت تا پله رفتيم پايين. انبارو نشون دادم. ديگو برداشتن. برگشتيم بالا. نرفتم تو ايوون. رفتم كمك. عمو داد زد؛ برو كنار بچه، آتيشه، مي سوزي! اين بچه رو ببرين كنار.

-ولي من كه بچه نيستم. بزرگ شدم. بابامشدي خودش گفت برو ديگه بهشون بده.

ديگها رو بار گذاشتن. يكي پس از ديگري. من هم مي خواستم كمك كنم. نمي ذاشتن. "برو كنار بچه". عصباني شدم؛ چقد مي گين بچه؟! به غيض سه تا پله رو رفتم بالا. تو ايوون بابا مشدي رو تشكچه نشسته بود. با همون عرق گير و پيژامه ي هميشگي. مي خنديد. اخم كردم. گفتم نمي ذارن من كمك كنم. مي گن تو بچه اي، مي سوزي.

-"بايد برگرديم".

-كجا برگرديم؟

-"از همون در برمي گرديم، من وقتم تمومه. فقط اومده بودم ببينم اين كارو انجام مي دن، نذرم رو زمين نمونه. تو هم بايد بري به بزرگيت. دستت رو بده."

-نريم. يعني نرو.

انگار صدامو نمي شنيد. "اين آخرش بود. ديگه برگزار نمي شه. بزرگ شدي. اگه تونستي تو ادامه بده. نذار رو زمين بمونه. جاي ديگا رو هم كه بلدي." اون رفت. من بزرگ شدم.

 

شیدا عقبایی/ شماره ی ۲ نشریه ی متن رود / ادبیات دراماتیک

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:51  توسط گروه رود  | 

قاب خالي     

 

آمديم نبوديد

روي در با كليد

نوشته بودند

آمديم نبوديد

تاريخ ديروز